تبليغاتX
یارب نظرتوبرنگردد هرگز....

یارب نظرتوبرنگردد هرگز....
دیگراین سینه مراتنگ بودزندگی بی شهداننگ بود
قالب وبلاگ
باورکنید اشک توچشام حلقه زد

        وقتی این وفهمیدم

 

.به گزارش خبرنگار مشرق، در یکی از این مراسم ها که شب عید، در بوستان ولیعصر (عج) شهر ری برگزار شد، شهرداری تهران از هشت خواننده مبتذل برای برگزاری کنسرت دعوت کرد. این خواننده ها نیز در مراسم یادشده به اجرای موسیقی های مبتذل و تحریک کننده پرداختند.

بنابر گفته شاهدان عینی، در این مراسم که بیشتر به پارتی شبیه شده بود تعدای دختر و پسر با ظاهرهای زننده در این جشن حضور پیدا کرده بوده و به رقص و آواز پرداخته اند و حتی برخی از بانوان اقدام به کشف حجاب کرده بودند اما مسوولان برگزاری مراسم نیز هیچ گونه اعتراضی به این حرکات زننده نکرده اند.

مجری مراسم : من دعا می کنم شما به جای آمین کف بزنید!

نکته قابل تامل آنجاست که مجری برنامه نیز در انتها رو به حاضرین کرده و گفته: " من دعا می کنم و شما به جای آمین کف بزنید. " همچنین مجری مراسم نیز شدیدا آمادگی داشته در مقابل هرگونه اعتراضی فضا را متشنج کند.

شنیده شده که تعدای از حاضرین در این مراسم با ماموران نیروی انتظامی که قصد برخورد با اینگونه حرکات زننده را داشته اند درگیر شده اند، که در این درگیری سه تن از ماموران ناجا مجروح شدند.

یکی از شاهدان عینی در گفت و گو با خبرنگار مشرق با بیان اینکه چهارشنبه شب وضع زننده ای در بوستان ولیعصر (عج) برقرار شده بود گفت: ما قبل از برگزاری این مراسم جشن و در ماه مبارک رمضان نیز اعتراضاتی را نسبت به نحوه برگزاری مراسم شب های رمضان انجام داده بودیم ولی حداقل در مراسم های قبلی یک گروه تواشیح نیز برای خالی نبودن عریضه می آوردند، اما در روز عید فقط خواننده ها بالای جایگاه بودند.

این شاهد ادامه داد: در پنجاه متری محل برگزاری این مراسم شهدای گمنام دفن شده اند و برخی از مردم در زمان اجرای این مراسم بر سر مزار شهدا حاضر شدند و از شهدا بابت برگزاری چنین چشن هایی ابراز شرمندگی کردند.

به گفته وی شهرداری تهران در حالی مدعی انجام کار فرهنگی در سطح شهر تهران است که بودجه کل کانون های فرهنگی مساجد تهران و شهرری، 300 میلیون تومان است اما شهرداری برای برگزاری این جشن ها مبلغ 10 میلیارد تومان هزینه کرده است.

گفتنی است در ایام ماه مبارک رمضان تعدادی از مردم شهرری در حوالی شهرداری اقدام به برگزاری محفل قرآنی کرده بودند که عوامل شهرداری با حدود 20 نیرو به این مراسم حمله ور شده و بنرها و تبلیغات مراسم قرآنی را جمع آوری کرده اند و مسوولان نیز مدعی شده اند که در شعاع یک کیلومتری شهرداری هیچ گونه مراسم فرهنگی نباید برگزار شود!

همچنین تعدادی از جوانان شهرری در حرکتی اعتراضی، اقدام به جمع آوری طوماری برای برخورد با عوامل برگزاری اینگونه مراسمات کرده اند و قرار است تا چند روز آینده تجمعی در مقابل شهرداری برگزار شود.

رقص و پایکوبی مختلط در پارک لاله!

همچنین در مراسم های دیگر شهرداری به مناسبت عید فطر، نیز حرکات مشابهی انجام شده است. در مراسمی که در پارک لاله تهران برگزار شد، یک خواننده گروه مبتذل، اقدام به برگزاری کنسرت کرده و تعدادی دختر و پسر همراه با آهنگ های خوانده شده اقدام به رقص و پایکوبی کرده اند که در این مورد نیز مسوولان شهرداری هیچ اعتراضی به وضع پیش آمده نکردند.

خواننده ای که به این مراسم دعوت شده بود از خواننده های مبتذل بوده و با ظاهری عجیب ( رنگ کردن قسمتی از موها و آرایشی زنانه) به روی سن حاضر شده است. وی در قسمتی از اجرای خود اقدام به بازکردن موهای بافته شده اش کرده و خطاب به حاضرین می گوید: " امشب می خوایم بترکانیم!"

گفتنی اعضای گروه تواشیح محراب که به این که مراسم دعوت شده بودند در اعتراض به حضور عناصر منحرف در این جشن، از اجرا خودداری کرده اند.

یکی از شاهدان این مراسم نیز در گفت و گو با خبرنگار مشرق درباره وضعیت مراسم جشن عیدسعید فطر در پارک لاله، گفت: تعدادی دختر و پسر در جلوی جایگاه مجری در حال رقص بودند و تعدادی دیگر به صورت دسته ای حرکات موزون انجام می دادند.

برگزاری مراسم های به اصطلاح فرهنگی توسط شهرداری تهران در شب های ماه مبارک رمضان در گذشته نیز مورد اعتراض دلسوزان و مردم متعهد قرار گرفته بود ولی شهردار تهران در پاسخ به اعتراضات گفته: " تمام این حرکات و خبرها حاشیه سازی است. "

حال باید دید که مسوولان شهرداری تهران چه پاسخی برای اینگونه کارهای فرهنگی!!! دارند و آیا باز شهردار تهران عکس ها و فیلم هایی که از این مراسم ها منتشر می شود را توطئه می خواند؟

ودرادامه وخبری به روزتر

جای سواله برای من که چه ضرورتی داره مجری افتتاحیه سی امین مسابقات قرآنی خراسان در سبزوار یک خانم باشه کاش فقط

همین بودآن هم باصدایی فریادآلود چه اسراریه که شما دادبزنی؟؟

مردان وروحانیون هم صف به صف نشسته.

چرادراختتامیه دختران دبیرستانی جلوی آن همه مرد نامحرم

تواشیح

عربی بخوانندو ازهمه بدتر تک خوانی داشته باشند؟؟؟

چراحتی یکیازاوناساتید قرآن بلندنشدبره پشت تریبون یک کلمه حرف بزنه اعتراض کنه.من به شخصه رفتم امامثل همیشه مدیراجرایی مسابقات گفت رسیدگی میشه.عجب کلمه مسخره و پچیست این کلمه.....

پارسال هم درتربت عده ای سرباز جوان درمیان دختران خراسانی  آمدندتامثلا استقبال گرم انجام دهند.وتبل وشیپورزدند.

آقا،مسئولین بچه های قرآنی استقبال اینجوری نمیخوان.........

چرا؟؟؟؟؟؟شیعه بر سر

زند و این هارا نبیند..

[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 16:10 ] [ سیدفائزه ] [ ]

ای کاش درکنارم بودی مثل همیشه....

وچقدردرددل باسنگ قبرسخت است.........

بهار زندگی

مادر، تو شکوفاتر از بهار، نهالِ تنم را پر از شکوفه کردی و با بارانِ عاطفه های صمیمی، اندوه های قلبم را زدودی و مرهمی از ناز و نوازش بر زخم های زندگی ام نهادی. در «تابستان»های سختی با خنکای عشق و وفای خویش، مددکار مهربان مشکلاتم بودی تا در سایه سارِ آرامش بخش تو، من تمامی دردها و رنج ها را بدرود گویم. با وجود تو، یأس دری به رویم نگشود و زندگی رنگ «پائیز» ناامیدی را ندید. تو در «زمستانِ» مرارت های زندگی، چونان شمع سوختی تا نگذاری رنجش هیچ سختی ستون های تنم را بلرزاند. مادر، ای بهار زندگی، شادترین لبخندها و عمیق ترین سلام های ما، همراه با بهترین درودهای خداوندی، نثار بوستان دل آسمانی ات باد.

[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 22:29 ] [ سیدفائزه ] [ ]

 

ز مثل زین الدین

- نزدیک عملیات بود. می دانستم دختردار شده. یک روز دیدم سرِ پاکت نامه از جیبش زده بیرون. گفتم: «این چیه؟» گفت: «عکس دخترمه». گفتم: «بده ببینمش». گفت: «خودم هنوز ندیده مش». گفتم: «چرا؟» گفت: «الان موقع عملیاته. می ترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده. باشه بعد.»
- عروسم که حامله بود به دلم افتاده بود اگر بچه پسر باشد، معنیش این است که خدا می خواد یکی از پسرهام را عوضش بگیره. خدا خدا می کردم دختر باشد. وقتی بچه دختر شد، یک نفس راحت کشیدم. مهدی که شنید بچه دختره، گفت: «خدا رو شکر. در رحمت به روم باز شد. رحمت هم که برای من یعنی شهادت.»
- ازش گله کردم که چرا دیر به دیر سر می زنه. گفت: «پیش زن های دیگه م ام.» گفتم: «چی؟» گفت: «نمی دونستی؟!! چهار تا زن دارم!!» دیدم شوخی می کنه چیزی نگفتم. گفت: «جدی می گم. من اول با سپاه ازدواج کردم، بعد با جبهه، بعد با شهادت، آخرش هم با تو.»
- وقتی منطقه آرام بود، بساط فوتبال راه می افتاد. همه خودشون رو می کشتند که توی تیم مهدی باشند. می دونستند که تیم مهدی تا آخرِ بازی، توی زمینه.
- اگر از کسی می پرسیدی چه جور آدمیه؟ لابد می گفتند: «خنده روست.» وقت کار اما، برعکس؛ جدی بود. نه لبخندی، نه خنده ای؛ انگار نه انگار که این، همان آدم است. توی بحث، نه که فکر کنی حرفش رو نمی زد، می زد. ولی توی حرف کسی نمی پرید. هیچ وقت. می دونستم پاش تازه مجروح شده و درد می کنه. اما تمام جلسه رو دو زانو نشست. تکون نخورد.
- جاده های کردستان آنقدر نا امن بود که وقتی می خواستی از شهری به شهر دیگر بری، مخصوصا توی تاریکی، باید گاز ماشین رو می گرفتی، پشت سرت رو هم نگاه نمی کردی. اما زین الدین که همراهت بود، موقع اذان، باید می ایستادی کنار جاده تا نمازش رو بخونه. اصلا راه نداشت. بعد از شهادتش، یکی از بچه ها خوابش رو دیده بود؛ توی مکه داشته زیارت می کرده. یک عده هم همراهش بوده اند. گفته بود: «تو اینجا چی کار می کنی؟» جواب داده بود: «به خاطر نمازهای اول وقتم، اینجا هم فرمانده ام.»
- شب های جمعه، دعای کمیل به راه بود. زین الدین می آمد می نشست. یکی از بچه های خوش صدا هم می خوند. آخرین شب جمعه، یادم هست، توی سنگر بچه های اطلاعات سردشت بودیم. همه جمع شده بودند برای دعا. این بار خود زین الدین خوند . پرسوز هم خوند.

- چند روز قبل از شهادتش، از سردشت می رفتیم باختران. بین حرف هایش گفت: «بچه ها! من دویست روز روزه بده کارم.» تعجب کردیم. گفت: «شش ساله هیچ جا ده روز نمونده م که قصد روزه کنم.» وقتی خبر رسید شهید شده، توی حسینیه انگار زلزله شد. کسی نمی تونست جلوی بچه ها رو بگیره. توی سر و سینه شان می زدند. چند نفر بی حال شدند و روی دست بردندشان. آخر مراسم عزاداری، آقای صادقی گفت: «شهید، به من سپرده بود که دویست روز روزه ی قضا داره. کی حاضره براش این روزه ها رو بگیره؟» همه بلند شدند. نفری یک روز هم روزه می گرفتند، می شد ده هزار روز.
- خیلی وقت ها که گیر می کنم، نمی دونم چه کار کنم. می رم جلوی عکسش و می نشینم و باهاش حرف می زنم. انگار که زنده باشه. بعد جوابم رو می گیرم. گاهی به خوابم می آد یا به خواب کسی دیگه، بعضی وقت ها هم راه حلی به سرم می زنه که قبلش اصلا به فکرم نمی رسید. به نظرم می آید انگار مهدی جوابم داده.

[ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ] [ 14:11 ] [ سیدفائزه ] [ ]
راستی چمران چه زیبابامعبود خویش عشق بازی میکرد...
 
 
خدایا
عذر میخواهم از این که بخود اجازه میدهم که با تو راز و نیاز کنم
عذر میخواهم که ادعا های زیاد دارم در مقابل تو اظهار وجود میکنم
در حالی که خوب میدانم وجود من ضائیده ی اراده من نیست و بدون خواسته ی تو هیچ و پوچم ,
عجیب آنکه
از خود میگویم
منم میزنم
خواهش دارم و آرزو میکنم

خدایا…
تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم
تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم
تو مرا آه کردی که از سینه ی بیوه زنان و دردمندان به آسمان صعود کنم
تو مرا فریاد کردی که کلمه ی حق را هر چه رسا تر برابره جباران اعلام نمایم
تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتی
تو مرا به آتش عشق سوختی
تو مرا در توفان حوادث پرداختی , در کوره ی غم و درد گداختی
تو مرا در دریای مصیبتو بلا غرق کردی
و در کویره فقر و هرمان و تنهائی سوزاندی.

خدایا …
تو به من
پوچیه لذات زود گذر را نمودی
ناپایداری روزگار را نشان دادی
لذت مبارزه را چشاندی
ارزش شهادت را آموختی

خدایا
تو را شکر میکنم
که از پوچی ها و ناپایداریها و خوشیها و قید و بندها آزادم نمودی
و مرا در توفانهای خطرناک حوادث رها کردی و در غوغای حیات در مبارزه ی با ظلم و کفر غرقم نمودی و مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی.

فهمیدم : سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست
بلکه در درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم
و بلاخره شهادت است.

خدایا تو را شکر میکنم که اشک را آفریدی که عصاره ی حیات انسان است
آنگاه که در آتش عشق میسوزم
یا در شدت درد میگدازم
یا در شوق زیبائی و ذوق عرفانی آب میشوم و سراپای وجودم
روح میشود
لطف میشود
عشق میشود
سوز میشود
و عصاره ی وجودم بصورت اشک آب میشود
و بعنوان زیبا ترین محصول حیات که وجهی به عشق و ذوق دارد و وجهی دیگر به غم و درد در دامان وجود فرو میچکد.

اگر خدای بزرگ از من سندی بطلبد , قلبم را ارائه خواهم داد و
اگر محصول عمرم را بطلبد,اشک را تقدیم خواهم کرد

خدایا
تو مرا اشک کردی که همچون باران بر نمک زاره انسان ببارم
تو مرا فریاد کردی که همچون رعد در میان توفان حواث بغرم
تو مرا درد و غم کردی تا همنشین محرومین و دلشکستگان باشم
تو مرا عشق کردی تا در قلبهای عشاق بسوزم
تو مرا برق کردی که تا آسمان ظلمت زده بتازم و سیاهی این شب ظلمانی را بدرم
تو مرا زهد کردی که هنگام درد و غم و شکست و فشار ناراحتی وجود داشته باشم
و هنگام پیروزیو جشن و تقسیمه غناعم دامنه خود بر گیرم و در کویر تنهائی با خدای خود بمانم.

خدایا تو را شکر میکنم
که غم را آفریدی و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختی و مرا از این نعمت بزرگ توانگر کردی.

خدایا تو را شکر میکنم
که به من درد دادی و نعمت درک درد عطا فرمودی

تو را شکر میکنم
که جانم را به آتش غم سوزاندی و قلب مجروهم را برای همیشه داغ دار کردی دلم را سوختی و شکستی تا فقط جایگاه تو باشد.

[ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 0:42 ] [ سیدفائزه ] [ ]
بنای عارفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به راستی که عبدالحسین برونسی  معنای بندگی رابرای خدا و

 عاشقی را

برای فاطمه(سلام الله)  به جاآورد....

 

بسی گفتیم وگفتند از شهیدان

 

                        شهیدان راشهیدان میشناسند

 

اللهم رزقناشهادت فی سبیلکــــــــ...

[ یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ] [ 15:45 ] [ سیدفائزه ] [ ]

صفیه می دانست مهدی برایش نمی ماند. این را از همان روز اول که او را دید و حرف زدند، فهمید و در زندگی باور کرد؛ همان چهار سال. اما چرا باز وقتی خبرش را شنید جا خورد؟ خودش هم نمی داند.
کتاب "نیمه پنهان ماه 6" روایتی است کوتاه اما خواندنی از زبان "صفیه مدرس" همسر شهید مهدی باکری که توسط مریم برادران تنظیم شده است.
ابتدای این کتاب همسر شهید از نحوه آشنا شدن خود با شهید باکری می گوید. از اینکه مهدی را از قبل نمی شناخت ولی برادرش حمید باکری و خواهر بزرگشان را می شناخت چون حمید مربی آموزش اسلحه وی بود. خانم مدرس از فعالیت های خود در سالهای 56 می گوید. زمانی که در کلاس های مختلفی چون آموزش اسلحه و امدادگری شرکت کرد و بعد راهی جهاد سازندگی شد. وظیفه جهاد در آن زمان حل کردن مشکلات مردم روستاها و پایین شهرنشین ها بود.
خانواده باکری در شهرک کارخانه قند زندگی می کردند. مهدی باکری مهندس مکانیک دانشگاه تبریز و در آن موقع شهردار ارومیه نیز بود ولی زمانی که به خواستگاری خانم مدرس آمد از شغل خود استعفا داد و وارد سپاه شد.
همسر شهید باکری در این مورد می نویسد: "قبل از مهدی هر خواستگاری می آمد، استخاره می کردم و جواب می آمد: «صبر کنید! زوج مطهری نصیبتان خواهد شد.» مهدی همان زوج بود. آنقدر مطمئن بودم که حتی استخاره نکردم."
وی به رابطه عاطفی عمیقی که بین خود و شهید باکری بود اشاره می کند می گوید: "مهدی می گفت: ما یک روحیم در دو بدن. اصلا ازدواج یعنی همین. من و تو حالا شدیم یک؛ یه یک قوی."
خانم مدرس در مورد خرید عروسی و همچنین مهریه خود می گوید: "خريد عروسيمان فقط يك حلقه بود كه آن هم به اصرار خود آقا مهدي خريدم. به همین خاطر اصلا سفره عقد هم پهن نکردیم. وقتی مهدی از من درباره مهریه پرسید من چیزی نگفتم. مهدی گفت: "یک جلد قرآن کریم و یک کلت کمری!"
صفیه یادش آمد که تا به حال به هیچ کس نگفته بود که دوست دارد مهریه اش چه باشد اما مهدی از کجا می دانست خدا می داند.  
خانم مدرس در این کتاب به اتفاقات جالبي که در اوایل زندگی مشترکشان مي افتد نيز اشاره اي مي كند. در صفحه 18 این کتاب می خوانیم: "به خودم دلداری می دادم غذا پختن که کاری ندارد. یاد می گیرم. اولین شبی که می خواستم خودم غذا بپزم، برایمان میهمان رسید. دوستان مهدی آمده بودند دیدنمان. مهدی پرسید: "می تونی شام درست کنی نگهشون داریم؟" گفتم: "آره درست کرده ام." برنج را کشیدم. رویم نمی شد بیاورم سر سفره. برنج خارجی را کته کرده بودم. شفته شده بود. مهدی دیس پلو را برداشت و گفت: "بیا تو. کاریت نباشه." دیس را گذاشت وسط سفره و گفت: "آش پزی خانم ما حرف نداره. اگه می بینید پلو خوب در نیومده چون برنجش خوب نبوده." میهمان ها که رفتند گفت: "اینطور که معلومه، یه مدت باید غذا درست کنم تا یادبگیری!"
وی در جای دیگر می گوید: "حتی نمی گفت چه غذایی دوست دارد. جایی مهمان بودیم. در آنجا فهمیدم فسنجان دوست دارد. کم غذا بود. اگر شبی خوب می خورد یا توی رودربایستی مجبور می شد زیاد بخورد فرداش روزه می گرفت."
شهید مهدی باکری مانند دیگر شهدا نسبت به بیت المال بسیار حساس بودند. همسر ایشان تعریف می کند که شبی مهدی گفت امشب تعدادی از رزمندگان مهمان ما هستند. به او سپردم که نان بخرد ولی او فراموش کرد. آن شب وقتی به خانه رسید که نانوایی بسته بود. به بچه های لشگر زنگ زد تا تعدادی نان برای او بیاورند. وقتی آورد دستم را جلو بردم که یک تکه از نان بکنم. گفت: "تو نباید از این نان بخوری. چون این نون مال رزمنده ها است." گفتم :"من هم زن رزمنده هام!" گفت: "نه فقط رزمنده ها." شب را من با خرده نان هایی که داشتیم سر کردم.
من عصبانيت مهدي را كمتر مي‌ديدم مثلاً  وقتی نماز صبحش قضا مي‌شد از دست خودش عصباني مي‌شد، تنها دفعه‌اي كه سرم داد زد به خاطر خودكاري بود كه با آن ليست خريد را مي‌نوشتم : "داد زد كه خودكار را بگذار سر جايش، چون مال بيت‌المال است."
همسر شهید به جمله ای که مادر بزرگ شهیدان مهدی و حمید باکری درباره آنها می گفت اشاره داشتند: "مادربزرگشان می گفت: "این دوتا برادر، شورش را در آوردند. برید ببینید بعضی از همین پاسدارها به کجاها رسیده اند چه دم و دستگاهی به هم زدند." و شاهد مثال می آورد. مهدی شانه های مادربزرگ را بغل می گرفت و تکان می داد و می گفت: "مادربزرگ! ضند انگلاب شده ای ها!" و می خنداندش."
وی در اواخر کتاب اینگونه روایت می کند: "در اسلام‌آباد غرب چهار خانواده بود كه همگي باهم بوديم با يك نوع دل‌نگراني و منتظر ... منتظر اينكه اين بار نوبت كداميك از ماست؛ اسفند آن سال نوبت فاطمه رسيد ... حميد شهيد شد. تا مهدي زنگ زد بغضم تركيد، گفتم توهم شهيد مي‌شوي بيا تا قبلش تو را ببينم، تازه يادم افتاد كه تسليت بگويم كه بغض او هم تركيد تا به حال نديده بودم اين طور گريه كند."
گفتنی است شهید مهدی باکری در تاریخ 25 اسفندماه سال63 به شهادت رسید ولي جسد مطهر او هيچگاه يافت نشد.
کتاب نیمه پنهان ماه 6 مهدی باکری به روایت همسر شهید در 53 صفحه توسط انتشارات روایت فتح به قیمت 900 تومان تقدیم عاشقان فرهنگ ایثار و شهادت شده است.
 
برگرفته ازکتاب نیمه پنهان...
 
[ شنبه 26 فروردین1391 ] [ 22:59 ] [ سیدفائزه ] [ ]
درددل‌هاي دختر شهيد آويني
 
 
 
«سيدمرتضي آويني» پيش از آن‌كه نامش با شهادتش براي مردم كشور شناخته شود، صداي صميمي و حزن‌آلودش بر روي تصاوير تاريخي برنامه تلويزيوني «روايت فتح» براي پير و جوان و زن و مرد اين مملكت شناخته بود.

اما شهادت اين روزنامه‌نگار و مستندساز كه سال 1372 هنگام فيلمبرداري از يكي از مناطق عملياتي (فكه) رخ داد و عنايت ويژه مقام معظم رهبري كه او را "سيد شهيدان اهل قلم" نام نهادند، موجب شد كه از آن پس در فضاي عمومي جامعه، «سيدمرتضي آويني» معياري شود براي هنر متعهد در جامعه ارزش‌گرا.
ایسنا به‌بهانه فرا رسيدن سالگشت شهادت او گفت‌وگويي با دخترش انجام داد كه در اين مصاحبه از برخي كم‌توجهي‌ها نسبت به شناخت و جاري ساختن سيره سيد شهيدان اهل قلم در جامعه گله‌هايي مطرح كرده است. از اين رو ايسنا با توجه به مضمون مطرح شده، متن سخنان كوثر آويني را كه معتقد است با خوانش كتاب‌هاي پدرش كه كمتر از فيلم‌هايش مورد توجه قرار گرفته‌اند، اين نقصان قابل برطرف شدن است، بدون كم و كاست منتشر مي‌كند.

- با گذشت 19 سال از شهادت پدرتان همچنان ياد او زنده است؛ به همان نسبت آيا راهش هم تداوم پيدا كرده است؟
□ راستش من چندان معناي تداوم راه پدرم را درك نمي‌كنم. پدر من از ابتداي دوران جواني‌اش، مسيري شخصي را در تفكر آغاز كرد كه امروز با مرور آثار نوشتاري و تصويري‌اي كه از او به جا مانده، مي‌شود اين سير را دنبال كرد. اما همان طور كه در مورد همه‌ي متفكران چنين است، اين سير، سلوكي شخصي بوده و امكان ادامه پيدا كردن جمعي آن وجود ندارد. ولي نكته‌اي كه از آثار او و نحوه سلوكش مي‌توان درك كرد، اين است كه ايشان در مسير تفكر اجازه‌ي ورود هيچ نكته‌ي حاشيه‌اي را نمي‌داد و فقط نفس جست‌وجوي حقيقت برايش اصالت داشت.
ـ‌ جريان فرهنگي امروز چقدر متناسب با تفكر شهيد آويني به عنوان سيد شهيدان اهل قلم است؟
□ جريان فرهنگي امروز كشور به‌شدت تحت سيطره سياست است و اين چيزي است كه به هيچ وجه از نظر ايشان پذيرفتني نبود. پدرم گاهي اظهارنظرهاي سياسي هم كرده و موضع سياسي هم داشته، ولي در نهايت يك آدم فرهنگي بوده كه در موقع پرداختن به كار فرهنگي اجازه دخالت اغراض سياسي را نمي‌داد. اما امروز عرصه فرهنگ كشور بيش از هر دوره ديگري سياسي است. اين آلودگي قطعاً تضاد كامل با دغدغه‌هاي پدرم دارد.
ـ‌ سيره شهيد آويني امروز چگونه مي‌تواند ادامه پيدا كند؟
□ همان‌طور كه گفتم تصور نمي‌كنم كسي بتواند يك بار ديگر درست مثل پدرم زندگي كند و همان تجربيات را تكرار كند، ولي مي‌شود از او روح جست‌و‌جوگري و صداقت در دنبال كردن حقيقت را آموخت. مي‌شود اصيل بودن را آموخت و زندگي كردن غيرسفارشي را. او هميشه تلاش كرده با خودش صادق باشد و همان جور زندگي كند كه باور دارد، نه آن‌جور كه فكر مي‌كند مصلحت است.
ـ‌ ثبت رويدادي در تقويم تذكري براي ياد كردن از آن رويداد است و مراسم‌هاي سالگرد هم به مناسبت يادآوري برگزار مي‌شود اين جريان يادآوري و زنده نگاه داشتن ياد در طول سال چقدر ادامه دارد و مي‌تواند ادامه داشته باشد؟
□ در حال حاضر كه اين جريان در طول سال ادامه ندارد. متاسفانه همه چيز به همين مراسم‌هاي سالگرد محدود شده كه در اغلب آنها حرف‌هاي كليشه‌اي و تكراري زده مي‌شود و معمولاً هم اظهارنظرهايي انجام مي‌شود كه ربطي به شخصيت پدرم و افكارش ندارد. بيشتر سخنران‌هايي كه در اين نوع مراسم‌ها حاضر مي‌شوند درباره آن شهيد آويني كه خودشان در ذهن‌شان ساخته‌اند حرف مي‌زنند. متاسفانه خيلي‌هاي‌شان حتي يك سطر از نوشته‌هاي ايشان را نخوانده‌اند.
ـ‌ در تقويم‌هاي امسال شاهد جابه‌جايي يك روزه در تاريخ شهادت پدرتان هستيم كه با واكنش خانواده‌تان هم همراه بوده است. علت آن چه بوده است؟
□ دليلش را بايد از كساني پرسيد كه اين تغيير را انجام داده‌اند. ما فقط حيرت كرديم. فكر مي‌كنم مسئولين مربوطه تصور مي‌كنند مناسبت‌هاي تقويمي مثل قطعات پازل است كه مي‌شود آنها را يك جوري چيد كه متناسب و جالب به نظر برسند!
ـ با شناختي كه از پدرتان داشتيد اگر امروز ايشان در قيد حيات بودند فكر مي‌كنيد در كدام عرصه بيشتر فعال بود و سينما در فعاليت‌هاي ايشان چه جايگاهي داشت؟
□ آنها كه دنبال پاسخ اين سئوال مي‌گردند بد نيست فعاليت يك سال آخر ايشان را دقيق‌تر بررسي كنند و واكنش‌هاي روزنامه‌ها و نهادهاي مختلف به نوشته‌ها و گفته‌هاي او را بازنگري كنند. اين روزها كمتر كسي يادش مانده كه پدرم در يك سال آخر حياتش بسيار تحت فشار بود و از نظر همان‌ها كه امروز برايش مراسم برگزار مي‌كنند يك چهره فرهنگي نامطلوب به حساب مي‌آمد. تصور مي‌كنم اگر امروز در قيد حيات بود نه خودش علاقه داشت و نه به ايشان اجازه داده مي‌شد كه به فعاليت فرهنگي بپردازد. پدرم در اواخر سال 1371 ابراز علاقه براي بازگشت به عرصه معماري هم داشت. ايشان مهندس معمار بود. اما از اين حدس و گمان‌ها كه بگذريم تاريخ تولد و درگذشت انسان‌ها خود گوياي حقيقتي است و درنتيجه تصور زنده بودن ايشان و پيش‌بيني اين‌كه در سال 1391 به چه كاري اشتغال داشت، واقعاً برايم غيرممكن است.

ـ پدر شما سابقه فعاليت مطبوعاتي پررنگي داشت، با حضورتان در اين عرصه چقدر تلاش داريد جا پاي پدرتان بگذاريد؟
□ دنبال اين نيستم كه جا پاي او بگذارم، چون نه توانايي و سوادش را دارم و نه به آن همه حوزه‌هاي متنوع تسلط دارم كه او داشت. من فقط تلاش كرده‌ام آن‌قدر كه بلد هستم و از پس كار برمي‌آيم در حوزه سينما فعاليت كنم و بنويسم. پدرم علاقه و اصرار زيادي به آموزش درست سينما، ياد گرفتن مباني، و تاليف و ترجمه متوني براي آشنايي با اساتيد سينماي جهان داشت. بخش عمده وقت من در سال‌هاي اخير صرف همين كار شده است. چون فكر مي‌كنم ما همچنان در حال شناختن سينما هستيم و بايد بيش از اينها بياموزيم.
ـ اگر مورد ناگفته‌اي و خاطره‌اي از پدرتان داريد كه طي اين سال‌ها كمتر به آن پرداخته شده است و شنيدن آن مي‌تواند مؤثر باشد، بيان كنيد؟
□ در اين سال‌ها بارها تجربه كرده‌ام كه اكثر مخاطبان تصوري از پدرم دارند كه مبتني بر آثار منتشرشده از ايشان نيست؛ تصوري است كه با ديدن برخي برنامه‌هاي تلويزيون يا حضور در چند نشست يا سمينار حاصل شده و آن را با تصوري كه از مفهوم شهدا ـ به معناي عام كلمه ـ در ذهن دارند، تركيب كرده‌اند. درنتيجه وقتي يكي از اعضاي خانواده يا دوستان نزديك‌ نكته‌اي را در مورد ايشان گفته‌اند كه با تصور آنها در تضاد بوده است، گوينده را به جعل در تاريخ يا سياسي‌كاري متهم كرده‌اند. و چون متاسفانه تفكر سياسي، تفكر غالب امروز است، تقريبا غيرممكن است كه من چيزي بگويم و برداشت نادرست از آن نشود. درنتيجه، ترجيح مي‌دهم در اين مورد سكوت كنم و اين قبيل ناگفته‌ها را براي خودم نگه دارم.
ـ نگران نيستيد كه براي هميشه ناگفته باقي بماند؟
□ ناگفته باقي‌ماندنش بهتر از رواج سوءتفاهم‌هايي است كه مقابله با آنها قدرت و تواني مي‌خواهد كه ندارم. اين موقعيت را تجربه كرده‌ام كه كساني بدون كوچك‌ترين آشنايي با تفكر پدرم به چنان اطميناني درباره شخصيت او رسيده‌اند كه در برابر هر تفسير متفاوت برآشفته مي‌شوند و خانواده و دوستان پدرم را به انحراف از آرمان‌هاي او متهم مي‌كنند. در چنين معركه‌اي بگذاريد بعضي چيزها ناگفته بماند. پدرم به اين قيل و قال‌‌ها اعتنا نمي‌كرد، من هم سعي مي‌كنم پيروي كنم. تاريخ قضاوت خواهد كرد.

یاعلی..................

[ یکشنبه 20 فروردین1391 ] [ 1:57 ] [ سیدفائزه ] [ ]
افشاگری «یلدا» درباره جنایات مسعود رجوی

 

 

افشاگری «یلدا» درباره جنایات مسعود رجوی
اگر من امکانات داشتم یک کتاب قطور از شکنجه هایی که سازمان بر سر امثال من و هزاران زن دیگر آورده بودند می نوشتم تا ملت ایران بدانند این مجاهدین چقدر کثیف هستند اما کسی جرات گفتن آن ها را ندارد.

جام نیوز:"دخی عبدی" مجری شبکه سلطنت طلب "ایران آریایی" 5آوریل (17 فررودین) به گفتگو با یکی از فرماندهان سابق مجاهدین خلق در پادگان اشرف که توانسته بود بعد از مشکلاتی عدیده از این سازمان جدا و از پادگان اشرف فرار کند، پرداخت.

وی که خود را به نام مستعار "یلدا" معرفی نمود و از طریق "اسکایپ" سخن می گفت درباره پیوستن خود به گروهک منافقین گفت: «من به خاطر دشمنی که با جمهوری اسلامی داشتم در زندان های ایران بودم اما با مرخصی 10 روزه که گرفتم توانستم از ایران فرار کنم و وارد خاک عراق شوم و به خاطر کمبود محبت هایی که داشتم به سرعت جذب رفتار های به ظاهر انسانی مجاهدین شدم و از مناسبات آن ها خوشم آمد تا اینکه بعد از طی مراحلی وارد سازمان شدم.»

وی افزود: «از زمانی که در سال 1364 مسعود رجوی ، مریم رجوی را به عنوان مسئول اول سازمان انتخاب کرد و از همان روز اذیت و آزار سازمان علیه اعضای خود شروع شد و آن ها به بهانه های مختلف نیروها را مورد شکنجه قرار می دادند و بعضی مواقع تا 3 ماه کسی حق نداشت همسر خود را ببیند و حتی کسانی هم که فرزند داشتند فقط هفته ای یک روز بچه خود را می دیدند.»

این خانم در ادامه با اشاره به تناقض های رفتاری گروهک منافقین افزود: «بعد از مدتی که فعالیت ها در سازمان ادامه داشت قانون جدیدی مبنی بر طلاق گرفتن تمامی همسران از یکدیگر صادر شد و اسم آن را انقلاب درونی گذاشتند اما خود مسعود رجوی چنین کاری را نکرد و این از تناقضات سازمان بود که همیشه فکر من را مشغول می کرد و جرات گفتن آن را نداشتم. سازمان مجاهدین ادعا می کند طرفدار حقوق بشر و آزادی است اما این چیز ها را حتی در قبال نیروهای خودش رعایت نمی کند. جمهوری اسلامی مجاهدین را ستون پنجم عراق می دانست و این چیزی بود که واقعیت داشت و مجاهدین از صدام تجهیزات گرفته بودند که بر علیه جمهوری اسلامی مبارزه کنند. سازمان مجاهدین با کشوری دوستی کرده بود که این کشور با ملت ایران در حال جنگ بود و مردم ایران در خط مقدم جبهه ها هر روزه کشته می شدند اما سازمان به ملت ایران پشت کرد و دست دوستی به صدام داد. تمامی این مسائل برای ما سوال بود و همیشه حیران بودیم از دیدن این همه تناقضات گوناگون و هیچوقت جرات گفتن آن ها را نداشیم.»

او در خاتمه افزود: «وضعیت وخیم ما همینطور ادامه داشت تا آمریکا به عراق حمله کرد و ارتش عراق شکست خورد و سازمان نیز دچار افسردگی شدید شد و اکثر نیروها دیگر تمایلی به همکاری با مجاهدین نداشتند و من درخواست خروج از سازمان را کردم اما به جای موافقت با درخواستم ازآسایشگاه به یک اتاقی منتقل شدم که اسم آن را کمپ گذاشته بودند و هیچگونه امکانات رفاهی در این اتاق از قبیل آب و حمام و توالت و حتی در گرمای طاقت فرسای عراق یک پنکه در اختیار من نگذاشته بودند. به طوریکه یک ماه نتوانستم حمام بروم و لباس های خودم را عوض کنم.

 هر 4 روز یک بار یک غذای ناچیزی به من می دادند تا فقط زنده بمانم و حدود 8 ماه در این اتاق زندانی بودم و یک روز یک خانمی به این اتاق آمد و تا می توانست شکنجه و آزار و اذیت کرد و چنان الفاظ رکیکی در مورد من به کار برد که هنوز پس از سال ها یادآوری آن برایم سخت است و لرزه بر اندامم می اندازد. زمانیکه در زندان جمهوری اسلامی بودم ناراحت نبودم چون با حکومت اسلامی دشمن بودم و به مسئولین کشور اهانت می کردم اما با سازمان مجاهدین هیچ دشمنی نداشتم و همیشه با آن ها علیه جمهوری اسلامی همکاری می کردم و در اکثر عملیات های شرکت کرده بودم اما آن ها اینطور مرا شکنجه می کردند.

بعد از گذشت 8 ماه به اتاق دیگری منتقل شدم که کاغذ هایی جلویم گذاشتند و گفتند باید آن ها را امضا کنی تا بتوانی از پادگان اشرف خلاص شوی و از طرف من نوشته بودند که من اعتراف کرده ام یک زن فاحشه و هرزه ای هستم و اکثر مرد های سازمان را به انحراف کشیده ام و من هم به خاطر خلاصی از این زندان مجبور به امضا شدم و خلاص شدم. اگر من امکانات داشتم یک کتاب قطور از شکنجه هایی که سازمان بر سر امثال من و هزاران زن دیگر آورده بودند می نوشتم تا ملت ایران بدانند این مجاهدین چقدر کثیف هستند اما کسی جرات گفتن آن ها را ندارد. جنایت های مسعود رجوی در سینه های ما مدفون شده است و باید یک روزی آشکار شود.»

[ یکشنبه 20 فروردین1391 ] [ 1:34 ] [ سیدفائزه ] [ ]
دلگرفتگی

دلم خیلی گرفته دلم خیلی هوایی شده نمیدونم چراامسال انقد شلمچه قشنگ شده بود پارسال یه همچین حال وهوایی رونداشتم...

چراامسال باگریه زاری ازخاک فکه دل کندیم چراامسال هرکی اسم شلمچه وطلاییه میاره اشک دست وپاشوگرم میکنه برای اومدن وقتی گفتن ساعت ده ونیم جای اتوبوساباشین تابه سمت اروندحرکت کنیم ناخداگاه یادلحظه ای افتادم که توکربلابودیم گفتن وسایلاتون وجمع کنین باید کم کم به سمت نجف بریم انگارکه بخوان ازیه عزیزی که سالهاست باهاش انس گرفتی جدات کنن؛خدایا کی میشه دوباره بریم کربلا کی بشه بریم جنوب من عیدیم وازشهداگرفتم .اینکه دیگه دهنم قفل میشه وقتی میخوام خشم کنم اینکه وقتی میخوام جلوترازمامانم راه برم پاهام نای حرکت نداره انگاریکی دستورمیده که بایست!! اینکه....

دلم براهمه چیزتنگ شده اخراجی های اتوبوس؛خراب شدن اتوبوس ساعت ۲ نصف شب پیاده شدن توهوای سرد-سروددسته جمعی خوندن یادش بخیر:

عشق شهداتوسینه هامون لونه کرده

                                            یادشهدادلهامون ودیوونه کرده

مبادایادتان رودازیادمان

                                    دعاکردیم شبی شویم مهمانتان

راستی عجب خواب شیرینی بود خواب سیدمجتبی علمداربین راه فکه وفتح المبین عجب لحظه ای بود گیرکردن چادربه سیم خاردارهای طلاییه...

عجب لحظه ای بودتوی شلمچه توسنگرانشستن و عهدامون وباشهداروی خاک نوشتن

 .

 عجب لحظه ای بودپیداکردن کاشی فیروزه ای اززیرخاک شلمچه؛ این کاشی برای همیشه درجانمازم جاخوش میکند...

چه زیبابودعقددختروپسرسبزواری درحسینیه شلمچه چه زیبابود حلقه اشکی که درچشمان آقای جباری حلقه زدهنگام شنیدن خبر مرگ مهتاب...ودیدن عکس مهتاب.ازمعراج شهدا هیچی نمیگم یعنی نمیتونم بگم خداانشاءالله روزی هرعاشقی بکنه واقعامعنویت خاصی داشت.

چه زیبابود سختی های سفر.....گردوغبارشدید-طوفان های وحشتناک-خرابی اتوبوس-سردی هوا-بدوبیراهای پیرزن-جشن پتوهای اشتباهی-زجردادن راننده اتوبوس دوم-قرقرهای اتوبوس اول-دل دردای همسفری گلم(فاطمه)-ازپله اتوبوس افتادن-رفتن برقای سرویسای بین راه...........

شعرمقام معظم رهبری درباره شلمچه

  آه  سینه  سوزان  ترانه  می  سازم                                  چو نی ز مایه جان این فسانه می سازم

به غمگساری یاران چو شمع می سوزم
برای   اشک   دمادم   بهانه  می  سازم
پر نسیم به  خوناب اشک می شویم
پیامی از دل خونین روانه می سازم
نمی کنم دل از این عرصه شقایق فام
کنار لاله  رخان   آشیانه  می  سازم
در آستان به خون خفتگان وادی عشق
برون ز عالم اسباب ، خانه می سازم
چو شمع بر سر هر کشته می گذارم جان
ز یک  شراره  هزاران زبانه  می سازم
زه پاره های دل من شلمچه رنگین است
سخن  چو بلبل از  آن عاشقانه  می سازم
سر و دل و جان را به خاک می فکنم
برای قبر تو چندین  نشانه  می سازم

 

[ شنبه 12 فروردین1391 ] [ 12:12 ] [ سیدفائزه ] [ ]
سلامی دوباره

 

 

امشب الحمدلله روزیمون شدویک مستندزیبابه طوراتفاقی بین نماز مغرب وعشام دیدم که واقعا

برام جالب بود.قسمتی اززندگی علامه جعفری وخاطراتی که اززبان دوستان ونزدیکانشان

روایت شد وواقعالذت بخش بودچقدر حیف که کمی کوتاه بود.

جالب ترسخن دوستشون بودکه میگفتن امام خمینی(ره)فرمودندکه ایشون(علامه جعفری) ابن

سینای زمانند و علاوه براون یکی ازفلاسفه وبزرگان یونان درگفتگوی باایشون بعدش ذکر

میکنندکه علامه جعفری ارسطوی زمان است.جالب ترازهمه اینکه چقدرفعال وچقدربا تدبر

درهمه چیزبودند درتمامی شاخه های علوم دست داشتند،یکی ازسخنرانی های ایشون که

دررابطه بافیزیک بود که بعدازفیزیک به خدا میرسید واقعا برام زیبابود.مثنوی های بلندی که

حفظ بودند وترجمه میکردندو به زیبایی میخوندند،وآخرین فعالیتی هم که داشتند ترجمه نهج

البلاغه بوده.

فکرمیکنم دخترشون بودن که میگفتن :وقتی به این بیماری دچارشدند دراین مدت به ترجمه

نهج البلاغه میپرداختند ونامه ای برای امام رضا(علیه السلام)نوشتند ودرآن نامه چنین

ذکرکردندکه آقاجان اگرشماصلاح میدانید ازشمامیخواهم که شفایی به من عنایت کنید زیرا کاری

ناتمام دارم ومیخواهم آن راادامه دهم.ومدتی بعد که ایشان برای درمان بابرادرشان که جراح بودند درخارج ازکشور،به خارج میروند برای درمان چندروز بعد باخانواده تماس میگیرند وبه

آنها میگویند که خبری بسیارخوش دارند دخترشان میگفت ابتدافکر کردیم که درمان به پایان

رسیده وحال ایشان روبه بهبود است امابعد متوجه شدیم که ایشان نهج البلاغه راتمام کردند.

وسرانجام درسال۱۳۷۷ روح ملکوتی این بزرگوار دعوت حق رالبیک گفتــــ...

میگم چقدخوبه بجای دیدن بعضی برنامه های مسخره که فیلمبردار خجالت میکشه روچهره

مهموناش(برخی ازهنرمندان مفتخر) دوربین وزوم کنه (به علت ناجوربودن..) این مستندای قشنگ وببینیم شاید یکم آدم شدیم (اول خودمــــــ)

برخی ازخاطرات استادعزیزعلامه جعفری-

ما افتخار داشتيم چند سال در همسايگي استاد جعفری واقع در فلكه دوم صادقيه ، بلوار آيت الله كاشاني سكونت

داشته باشيم . در همسايگي ما و ایشان، پيرمردي آهنگر وجود داشت كه در منزل خود كار مي كرد.

من در يك روز گرم تابستاني ـ حدود ساعت 5 بعد از ظهرـ با هماهنگي قبلي براي طرح موضوعي به خدمت او

رسيدم . ايشان طبق معمول در كتابخانه خود، مشغول مطالعه و نوشتن بودند. در حين طرح سؤالم ، صداي پتك

همسايه كه به آهنگري مشغول بود، به گوش مي رسيد. به ایشان عرض كردم : اگر صداي پتك و چكش اين

شخص مزاحم كار شماست ، من مي توانم بروم و به ايشان تذكر بدهم تا حال شما را مراعات كند.

 

وی در جواب اين سخن من گفت: نه ، مبادا به او چيزي بگوييد. چون من وقتي در

كتابخانه ام از مطالعه و نوشتن احساس خستگي مي كنم ، صداي پُتك و چكش اين

پيرمرد، نهيب مي زند و به من قدرت مي دهد، و با خود مي گويم : آن پيرمرد در

مقابل كوره گرم آهنگري چكش مي زند و خسته نمي شود، اما تو كه نشسته اي و

مطالعه مي كني و مي نويسي ، خسته شده اي؟ بنابراين ، صداي كار اين پيرمرد

نه تنها مايه اذيت نيست ، بلكه با شنيدن صداي چكش او، قدرت مجدّد مي گيرم و

دوباره مشغول مطالعه يا نوشتن مي شوم .

رسول مسعودی
استاد محمد تقی جعفری

 

شاعر بودن استاد جعفری نكته اي است كه كم تر كسي از آن مطّلع است . ايشان

بر مبناي تواضعي كه هميشه در رفتارشان متبلور بود، هيچ گاه حاضر نبود

نزديک دیگران به اين مسأله اذعان كند.

به ياد دارم در ايام محرم (روز عاشورا) كه به اتفاق او در مراسمي در كشمير

شركت كرديم ، در حين بازگشت ، ايشان چند بيت شعر بسيار زيبا خواندد. از ا

يشان پرسيدم: اين اشعار از كيست؟ تلويحاً به بنده فهماندد كه شعرها سروده

خودشان بوده است ، اما در عين حال كم تر اتفاق افتاده بود ادعاي شاعري كند.

 
احمد احمدي

استاد محمد تقی جعفری

اوايل دهه 60 كه كنگره جهاني حضرت رضا (ع) در شهر مشهد برگزار شد، براي ورود اعضاي كنگره كارت

هايي صادر كرده بودند. يك روز كه از حرم برمي گشتيم ، نزديك دانشگاه رضوي ، وقتي من كارت مزبور را

برای ورود آماده كردم ، استاد جعفري گفت : متأسفانه من فراموش كردم كارت ورود را بياورم .

هنگام ورود، مأموران به من گفتند: شما بفرماييد، ولي ايشان نمي توانند وارد شوند، زيرا كارت ندارند.

گفتم : ايشان استاد جعفري است . يكي از مأموران گفت : اگر ايشان كارت داشته باشد، اجازه ورود

خواهند داشت ، و الاّ نه . من از اين موضوع بسيار ناراحت شدم ، ولي آقاي جعفري با تواضع و افتادگي

خود، در مقابل ناراحتي و عصبانيت من مي پرسيدند: چرا ناراحت مي شويد؟ مأموران وظيفه خود را

انجام مي دهند. آن زمان، وقت ظهر بود و آفتاب هم مستقيم مي تابيد و سايه نبود. من با مشاجره

فراوان بالاخره توانستم آن ها را راضي كنم تا ایشان به قسمت داخل بيايند و پشت ديوار داخلي بايستند

كه حداقل داخل كوچه زیر آفتاب نباشند.

استاد، نشاني كارت خود را به من دادند و من رفتم كارت ايشان را پيدا كنم و برگردم . ايشان نيز

عبايشان را كنار ديوار انداختند و روي آن نشستند.

من رفتم ، اما كارت ايشان را پيدا نكردم . به ناچار به سراغ يكي از مسئولين کنگره رفته، آن مسئول

وقتي در جريان امر قرار گرفت ، به تندي به مأموران گفت : مگر شما ايشان را نمي شناختيد؟! در قبال ا

ين تندي ، جعفري به ايشان گفت : شما نبايد ناراحت بشويد، زيرا اين ها وظيفه خود را انجام داده اند.

جواد محقق

 

[ پنجشنبه 10 فروردین1391 ] [ 21:51 ] [ سیدفائزه ] [ ]
گام های عا شقی

 

 6 گام برای باخداماند نــــــــــــــــــ

 

فقط عاشق اوبودن*

همیشه به یاداوبودن*

اعتماد*

اول خودت*

اضافه کاری*

شاه کلید*

 

 

گام اول:فقط عاشق اوبودنــــــــ

              

      هروقت میخواست برای جوان هایادگاری   

  بنویسد مینوشت: من کان لله،کان

                                                      الله له

    هرکه باخداباشد خدابااوست.

 

    رسم عاشق نیست بایک دل

                               دودلبرداشتن..

گام دوم: همیشه به یاداوبودنــــــــ

 

     برای اینکه همیشه معشوقه ات رادر کنار

      خودت احساس کنی باید دائماًبه یاداوباشی-

         باصلوات ،استغفار...

      

       آن زلیخااز سپندان تابه عود

 

                  نام جمله چیزیوسف کرده بود

 

 

 

گام سوم به معشوقت اعتمادکنـــــــــــــــــ

 

 

کشتی غرق شدوآب اورا به ساحل متروکه ای برداوامیدی به نجات نداشت.کلبه ای به سختی

ساخت،روزی کلبه هم آتش گرفت؛ ازخداگله کرد.کشتی به ساحل آمدو ناخداگفت:ازدود آتش فهمیدیم

کسی دراینجاست که کمک میخواهد...

 

گام چهارم:اول خودتــــــــــــــــــــ

 

  ازآیت اله العظمی بهاءدینی پرسیدند:برای

 خودسازی چه ذکری بگوییم؟؟فرمودند    روزی چندین باربه خودتان بگویید-

      چقدرخوب میشه، اگه من خوب بشم

بیابرای ظهورامام زمان(عج)ترک گناه رواز خودمون  شروع کنیم.... 

 

 

گام پنجم:اضافه کاریــــــــــــــــــ

 

 

   بابچه هارفته بودیم شناسایی،به کمین

   عراقی هابرخوردیمومجبورشدیم نمازصبحم دربرگشت بخونیم.به قرکه رسیدیم آفتاب طلوع کرده

بود.سیدودیدم که مخفیانه به پهنای صورت اشک میریزه ازش  پرسیدم:سرش روبالاآورد وگفت دیشب

   نمازشبم قضاشد...دلم واسه خداتنگ شده...

 

گام ششم:شاه کلیــــــــــــــــــــد

 

         به خداگفتم:

         بیاجهان راقسمت کنیم

         آسمان مال من،ابرهایش مال تو!

         دریامال من، موج هایش ازآن تو!

         ماه مال من،خورشید مال تو!

              خداخنده ای کردوگفت:

 

          توبندگی کن،همه چیزازآن تو؛

 

                      حتی من....

 

[ شنبه 5 فروردین1391 ] [ 0:23 ] [ سیدفائزه ] [ ]
اگر چهره همه انسان‌های جهان را روی هم بریزیم، چه شکلی می شوند؟!

اگر چهره همه انسان‌های جهان را روی هم بریزیم، چه شکلی می شوند؟! + عکس

 

به نظر شما اگر همه انسان‌های جهان را روی هم بریزیم و حاصل را تقسیم بر تعداد آن‌ها کنیم چه موجودی بدست می‌آید؟
 
به نظر شما اگر همه انسان‌های جهان را روی هم بریزیم و حاصل را تقسیم بر تعداد آن‌ها کنیم چه موجودی بدست می‌آید؟
محققان موسسه نشنال جیوگرافیک در حین تحقیق برروی جمعیت انسان‌های جهان دریافتند چهره میانگین انسان‌ها به شکل یک مرد 28ساله از نژاد چینی هان است.
این محققان با بررسی چهره 190 هزار نفر از افرادی که با این مشخصه تطبیق دارند چهره میانگین افراد جهان را بدست آوردند.
جالب اینجاست که بدانید در 20 سال آینده این چهره متعلق به یک انسان از نژاد هندی خواهد بود!

اگر چهره همه انسان‌های جهان را روی هم بریزیم، چه شکلی می شوند؟! + عکس


[ سه شنبه 23 اسفند1390 ] [ 22:8 ] [ سیدفائزه ] [ ]
سلام بدیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

 

در ميان برترين ابداعاتي که توسط مسلمانان در جهان صورت گرفته و به گونه اي پايه ابداعات جديدتر و پيشرفته تر را فراهم آورده، .«پروفسور سليم الحسني» رئيس بنياد علوم، فناوري و تمدن 10 ابتکار برتر را به اين ترتيب انتخاب کرده است:

جراحي: پزشک مشهور "الزهراوي" يک کتاب مرجع هزار و 500 صفحه اي مصور را از جراحي ارائه کرده که مدت 500 سال به عنوان مرجع در کشورهاي اروپايي مورد استفاده قرار مي‌گرفته است. يکي از ابداعات مشهور وي کشف امکان استفاده از روده گربه براي بخيه‌زدن جراحت ها بوده است. هم‌چنين اولين جراحي سزارين و ابداع اولين انبرک جراحي نيز به وي منصوب شده است.

ماشين پرواز: "عباس ابن فرناس" اولين فردي به شمار مي رود که اولين تلاش هاي واقعي را براي ساخت ماشين پرنده در جهان انجام داده است. در قرن 9 وي دستگاه بالداري را ابداع کرد و طي آزمايش مشهور خود در کوردوبا در اسپانيا با کمک اين ماشين براي چند لحظه به پرواز پرداخت و سپس به زمين سقوط کرد که بر اثر اين سقوط کمرش شکست. ابداع وي به طور قطع الهام بخش هنرمند و طراح مشهور ايتاليايي لئوناردو داوينچي بوده است.

دانشگاه: در سال 859 پرنسسي جوان به نام «فاطيما‌الفرهي» اولين دانشگاه اهدا کننده مدرک را در «موروکو » بنيان گذاري کرد. خواهر وي «ميريام» مسجدي را در جوار اين دانشگاه بنا کرد که در کنار يکديگر مجتمع "الکاراوين" را شکل داد که اين مجتمع با گذشت هزار و 200 سال هم‌چنان پابرجاست.

جبر: کلمه جبر از نام رساله مشهور خوارزمي رياضي دان پارسي قرن 9 به نام کتاب جبر و مقابله برگرفته شده است. در اين کتاب که بر اساس سيستم هاي هندو و يوناني نگاشته شده است ترتيب جبري جديد سيستم هاي اعداد گويا، گنگ و مقياس هاي هندسي يکپارچه شده است. خوارزمي همچنين اولين رياضي‌داني است که ايده استفاده از توان را مطرح کرد.

نور: بسياري از پيشرفت هاي به دست آمده در مطالعات مرتبط با نور از جهان اسلام سرچشمه مي گيرد.« ابن هيثم» دانشمند سرشناس ايراني يکي از دانشمنداني است که ثابت کرد چشم انسان اجسام را به دليل بازتاب نور روي سطح آن ها مشاهده مي کند و با اين کشف خود نظريه هاي اقليدس و بطلميوس را مبني بر اين که نور از چشم انسان تابش داده مي شود، رد کرد. اين دانشمند بزرگ همچنين کاشف اوليه پديده اتاق تاريک عکاسي به شمار مي‌رود.

موسيقي: موسيقي‌دانان مسلمان تاثير غير قابل انکاري روي اروپا داشته اند. در زمان فرمانروايي «شارلماني» يا «کارل بزرگ» وي تلاش بسياري براي رقابت با موسيقي ايران و کورودوبا در اسپانيا داشته است. از جمله سازهايي که از خاورميانه به اروپا راه يافته اند مي توان به عود و رهاب که در واقع از اجداد ويولون به شمار مي رود، اشاره کرد.

مسواک: پيامبر مسلمانان حضرت محمد(ص) باعث رواج مسواک شده اند و استفاده از اولين مسواک نيز توسط ايشان بوده است. در آن زمان ايشان با استفاده از شاخه‌اي از درختي به نام مسواک (Meswak) دندان هاي خويش را تميز مي کرده اند. موادي مشابه آن چه در شاخه درخت مسواک موجود بوده است اکنون در ساختار خميردندان ها استفاده مي شود.

بيمارستان: بيمارستان هايي که اکنون مي شناسيم در واقع از قرن 9 و از کشور مصر سرچشمه مي گيرند. اولين مرکز پزشکي در جهان بيمارستان احمد ابن تولون بوده که در سال 872 در قاهره تاسيس شده است. اين بيمارستان بر اساس سنت مسلمانان که از بيماران نيازمند حمايت مي کند به افراد نيازمند به صورت رايگان کمک هاي بهداشتي و پزشکي عرضه مي کرده است.

ميل لنگ: فناوري استفاده از اين ابزار براي اولين بار توسط الجزري در قرن 12 ابداع شد که به تدريج در سراسر جهان گسترش يافت و در ابداعاتي مانند دوچرخه و موتورهاي احتراقي داخلي مورد استفاده قرار گرفت.

قهوه: اين نوشيدني که اکنون به اصلي ترين نوشيدني در غرب تبديل شده، براي اولين بار حدود قرن 9 در يمن آماده نوشيدن شده است، سپس توسط گروهي از دانشجويان به قاهره منتقل شد و در قرن 13 به ترکيه رسيد اما تا قرن 16 استفاده از آن در اروپا رواج پيدا نکرد.

[ سه شنبه 23 اسفند1390 ] [ 22:4 ] [ سیدفائزه ] [ ]
از جاهلیت اولی

                         به   

                                جاهلیت نوین

ازمحمد(ص)

                     تامهدی(عج)

 

درگذشته چطور زن راکالا میدانستند؟؟

چطور دختران رازنده به گور می کردند؟؟

چطورجاهل بودند؟؟؟؟

محمدی آمد و................

امروزه چطور دخترانمان زنده به گورشدند؟؟؟؟

امروزه چطور حریم هاشکسته شد؟؟؟

امروزه چه طور زنهایمان کالاشدندو می شوند؟؟

 

 

وای برمنی که دراین هیاهو سکوت کنم!!!

کاش مهدی بیایدو....

[ سه شنبه 16 اسفند1390 ] [ 23:53 ] [ سیدفائزه ] [ ]
 

باباچقدر فرهنگ سازی والا بلا ماراضی نیستیم اینقدر زحمت بکشین٬٬

آدم خندش میگیره بابا بازیگران مفتخرایران زمین اینقدر پیام اخلاقی ندید تو

فیلماتون ماروخفه کردید..... کارتون شده یاپیام اخلاقی دادن یا راه حل های

....... به جامعه دادن.

توفیلم مثل شیشه دختره پرو پرو برداشته میگه(آزاده رو میگم) خدایا اگه تا

۴۸ساعت دیگه داداشمو بهم برگردوندی که خوب.وگرنه دیگه هیچی یه

کاری میکنم که خودت بکشیم.

آخ آخ ببخشید یادم رفته بود تادیروز مرگت دست یکی دیگه بود!

توفیلم نارنجی پوشم که بازبون بی زبونی به خانمها میگن بفرمایید این

لباس نارنجی با کلاه وجارو تقدیم به شما وزن رفتگرم میسازن دیگه

چیکار کنیم به دست خانمای جامعه ساتور دادن - جارو دادن -تبر دادن- دریل

جوش کاری دادن....... قوربون دستتون بااین فرهنگ سازی غنی تون.

[ پنجشنبه 27 بهمن1390 ] [ 15:59 ] [ سیدفائزه ] [ ]
به قول معصومه:

 

سلامی ازآفتاب داغ خوزستان

                                                 به

                                     مهتاب شب های تار.........................

 

آری همان مهتاب خودمان همانی که پارسال درکنارما بود آری درست

خواندید،بود.اماامروز درجاییست که آرزوی هرکسیست.

یادش بخیر روزهایی باهم درهمان جنوبی که امسال درمسیرش جان سپرد

قدم نهادیم.

یادش بخیر دربازگشت ازشلمچه آری آنجایی رامیگویم که پرچم حضرت

ابوالفضل درمسجد به میان آمد وهیچ کس نتوانست مهتاب راساکت کندودر

هیاهوی اتوبوس صدای مهتاب حتی راننده رابرانگیخته بود..

یادش بخیر خنده های طنین اندازی که سرکلاس زبان خانم کریمیان

راعصبانی میکرد

یادش بخیر اعتکاف رامیگویم تسبیح ازدستان اونمی افتاد

یادش بخیر دراعتکاف باهیچ ترفندی بیدارنمی شد

یادش بخیر پارسال درپادگان صدای خنده اش اطرافیان را برمی انگیخت

یادش بخیر قراربود توی خواب خانم رستگاری رابزند آخرگمان میکرد که او

عاطفه است.

یادش بخیر پارسال درپادگان حمیدیه چادرش گم شد وآنقدر رشیدبود که

تمام

چادرها برایشش کوتاه بود.

امسال به شوق دیدارلاله هاآمد اما اما به گمانم چمران هاوهمت ها وباکریها

به او وفاطمه هالبخندی زدندوآنان رابه وصالی ابدی دعوت کردند.

 

چه خوش ماندندوچه خوش رفتند

راهشان پررهرو................................................................

 

 

[ پنجشنبه 20 بهمن1390 ] [ 0:13 ] [ سیدفائزه ] [ ]
          

                   

وای امشب چه شبی بود.....

اول ذوق مرگ شدم بعد حالم گرفته شد

اول که چشام افتادبه شبکه یک واستادعابدی رودیدم کلی خوشحال شدم آخه بعدچندوقت آوردنشون.

بعدم این مجریه این شب هازدتوپرمون.گفت: عزیزان اگه میشه به مابیشتروقت بدید چون دیگه

 شایدنتونیم درخدمت استادباشیم.  آخه چرانباید یکم ازین فیلمای ........    وکم کنن.    تا وقت مردم حداقل

 پای این چیزای ارزشمند بمونه.بابامن نمیدونم چراهمیشه دوساعت خاله شادونه وفیتیلست ولی

 حرفای گوهرناب یک عارف باحال توپ- چهل وپنج دقیقه- باشه تازه ده بارم میگن وقتمون کمه اگه میشه

حرفاتون وسرجمع کنین حاج آقا!!!!!

 

واقعا نمیدونم.......

  

[ چهارشنبه 5 بهمن1390 ] [ 0:19 ] [ سیدفائزه ] [ ]
 

           

 

           « زن همان مادری است

          که با یک دست گهواره و با دست دیگر

                      جهان را می جنباند »



[ شنبه 1 بهمن1390 ] [ 11:26 ] [ سیدفائزه ] [ ]
 

 

خبر از شهادت خویش به اباصلت

 

اباصلت هروی می گوید:
من در خدمت حضرت رضا علیه السلام بودم. به من فرمود:« ای اباصلت! داخل این قبّه ای که قبر هارون است، برو و از چهار طرف آن کمی خاک بردار و بیاور.»
من رفتم و خاک ها را آوردم.
امام خاک‌ها را بویید و فرمود:« می‌خواهند مرا پشت سر هارون دفن کنند، ولی در آنجا سنگی ظاهر می شود که اگر همه کلنگ‌های خراسان را بیاورند، نمی توانند آن را بکَنند.» و این سخن را در مورد بالای سر و پایین پای هارون فرمود.
بعد وقتی خاک پیش روی هارون یعنی طرف قبله هارون را بویید، فرمود:« این خاک، جایگاه قبر من است. ای اباصلت، وقتی قبر من ظاهر شد، رطوبتی پیدا می شود. من دعایی به تو تعلیم می کنم. آن را بخوان. قبر پر از آب می شود. در آن آب ماهی های کوچکی ظاهر می شوند. این نان را که به تو می دهم برای آنها خرد کن. آنها نان را می خورند. سپس ماهی بزرگی ظاهر می شود و تمام آن ماهی های کوچک را می بلعد و بعد غایب می شود. در آن هنگام دست خود را روی آب بگذار و این دعا را که به تو می‌آموزم بخوان. همه‌ی آب‌ها فرو می روند. همه‌ی این کارها را در حضور مأمون انجام ده.»
سپس فرمود:« ای اباصلت! من فردا نزد این مرد فاجر و تبهکار می روم. وقتی از نزد او خارج شدم، اگر سرم با عبایم پوشانده بودم، دیگر با من حرف نزن و بدان که مرا مسموم کرده است.»

مسموم شدن امام با انگور

 

فردا صبح، امام در محراب خود به انتظار نشست. بعد از مدتی مأمون غلامش را فرستاد که امام را نزد او ببرد. امام به مجلس مأمون رفت و من هم به دنبالش بودم. در جلوی او طبقی از خرما و انواع میوه بود. خود مأمون خوشه ای از انگور به دست داشت که تعدادی از آن را خورده و مقداری باقی مانده بود.
با دیدن امام، برخاست و او را در آغوش کشید و پیشانی اش را بوسید و کنار خود نشاند. سپس آن خوشه انگور را به امام تعارف کرد و گفت:« من از این انگور بهتر ندیده ام.»
امام فرمود:« چه بسا انگورهای بهشتی بهتر باشد.»
مأمون گفت:« از این انگور میل کنید.»
امام فرمود:« مرا معذور بدار.»
مأمون گفت:« هیچ چاره ای ندارید. مگر می خواهید ما را متهم کنید؟ نه. حتماً بخورید.» سپس خودش خوشه انگور را برداشت و از آن خورد و آن را به دست امام داد.
امام سه دانه خورد و بقیه اش را زمین گذاشت و فوراً برخاست.
مأمون پرسید:« کجا می روید؟»
فرمود:« همان جا که مرا فرستادی.»
سپس عبایش را به سر انداخت و به خانه رفت و به من فرمود:« در را ببند.»
سپس در بستر افتاد.

حضور امام جواد بر بالین پدر در لحظه

 شهادت

من در وسط خانه محزون و ناراحت ایستاده بودم که ناگهان دیدم جوانی بسیار زیبا پیش رویم ایستاده که شبیه ترین کس به حضرت رضا علیه السلام است.
جلو رفتم و عرض کردم:« از کجا داخل شدید؟ درها که بسته بود.»
فرمود:« آن کس که مرا از مدینه تا اینجا آورد، از در بسته هم وارد کرد.»
پرسیدم:« شما کیستید؟»
فرمود:« من حجّت خدا بر تو هستم، ای اباصلت! من محمدبن الجوادهستم.»
سپس به طرف پدر گرامیش رفت و فرمود:« تو هم داخل شو!»
تا چشم مبارک حضرت رضا علیه السلام به فرزندش افتاد، او را در آغوش کشید و پیشانی‌اش را بوسید.
حضرت جواد علیه السلام خود را روی بدن امام رضا انداخت و او را بوسید. سپس آهسته شروع کردند به گفتگو که من چیزی نشنیدم. اسراری بین آن پدر و پسر گذشت تا زمانی که روح ملکوتی امام رضا علیه السلام به عالم قدس پر کشید.

تغسیل امام به دست امام جواد علیه

 السلام

امام جواد علیه السلام فرمود: ای اباصلت! برو از داخل آن تخت و لوازم غسل و آب را بیاور.»
گفتم:« آنجا چنین وسایلی نیست.»
فرمود:« هر چه می گویم، بکن!»
من داخل خزانه شدم و دیدم بله، همه چیز هست. آنها را آوردم و دامن خود را به کمر زدم تا در غسل امام کمک کنم.
حضرت جواد فرمود:« ای اباصلت! کنار برو. کسی که به من کمک می کند غیر از توست.» سپس پدر عزیزش را غسل داد. بعد فرمود:« داخل خزانه زنبیلی است که در آن کفن و حنوط است. آنها را بیاور.»
من رفتم و زنبیلی دیدم که تا به حال ندیده بودم. کفن و حنوط کافور را آوردم.
حضرت جواد پدرش را کفن کرد و نماز خواند و باز فرمود:« تابوت را بیاور.»
عرض کردم:« از نجاری؟»
فرمود:« در خزانه تابوت هست.»
داخل شدم. دیدم تابوتی آماده است. آن را آوردم.
امام جواد، پدرش را داخل تابوت گذاشت و سپس به نماز ایستاد.

پرواز تابوت به سوی آسمان

 

هنوز نمازش تمام نشده بود که ناگهان دیدم سقف شکافته شد و تابوت از آن شکاف به طرف آسمان رفت. گفتم:« یا ابن رسول الله! الان مأمون می آید و می گوید بدن مبارک حضرت رضا چه شد؟»
فرمود:« آرام باش! آن بدن مطهّر به زودی برمی گردد. ای اباصلت! هیچ پیامبری در شرق عالم نمی میرد، مگر آنکه خداوند ارواح و اجساد او و وصی‌اش را به هم ملحق فرماید، حتی اگر وصیّ اش در غرب عالم بمیرد.»
در این هنگام دوباره سقف شکافته شد و تابوت به زمین نشست.
سپس حضرت جواد، بدن مبارک پدرش را از تابوت خارج کرد و به وضعیت اولیّه خود در بستر قرار داد. گویی نه غسل داده و نه کفن شده بود. بعد فرمود:« ای اباصلت! برخیز و در را برای مأمون باز کن.»

مأمون در کنار پیکر مطهر امام

 

ناگهان مامون به همراه غلامانش با چشمی گریان و گریبانی چاک کرده داخل شد. همان طور که بر سر خود می زد، کنار سر مطهّر حضرت رضا علیه السلام نشست و دستور تجهیز و دفن امام را صادر کرد.
تمام آنچه را که امام رضا به من فرموده بود، به وقوع پیوست. مأمون می گفت:« ما همیشه از حضرت رضا در زنده بودنش کرامات زیادی می دیدیم. حالا بعد از وفاتش هم از آن کرامات به ما نشان می‌دهد.»
وزیر مأمون به او گفت:« فهمیدید حضرت رضا به شما چه نشان داد؟»
مأمون گفت:« نه.»
گفت:« او با نشان دادن این ماهی‌های کوچک و آن ماهی بزرگ می خواهد بگوید سلطنت شما بنی عباس با تمام کثرت و درازیِ مدت، مانند این ماهی های کوچک است که وقتی اجل شما رسید، خداوند مردی از ما اهل بیت را به شما مسلّط خواهد کرد و همه شما را از بین خواهد برد.»
مأمون گفت:« راست گفتی.»
بعد مأمون به من گفت:« آن چه دعایی بود که خواندی؟»
گفتم:« به خدا قسم، همان ساعت فراموش کردم.» واقعاً هم فراموش کرده بودم.

آزادی اباصلت از زندان به دست مبارک

 امام رضا علیه السلام

ولی مأمون مرا حبس کرد و تا یک سال در زندان بودم. دیگر دلم به تنگ آمده بود. یک شب تا صبح دعا کردم و خدا را به حق محمد و آل محمد خواندم که ناگاه حضرت جواد علیه السلام داخل زندان شد و فرمود:« ای اباصلت، دلتنگ شده ای؟»
گفتم:« به خدا قسم، آری.»
فرمود:« بلند شو!» زنجیر را باز کرد و مرا از زندان خارج فرمود. محافظین مرا می‌دیدند ولی نمی‌توانستند چیزی بگویند.
فرمود:« برو در امان خدا که دیگر دست مأمون به تو نخواهد رسید.»
و تا کنون من دیگر مأمون را ندیده ام.

منابع:
بحار الانوار، ج 49، ص 300، ح 10. از عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 242.

 

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:«به‌زودی پاره‌ی تن من در سرزمین خراسان مدفون خواهد شد. هر مؤمنی او را زیارت کند، خدای عزّوجل بهشت  را بر او واجب می‌کند و آتش جهنم را بر بدنش حرام می‌گرداند.»

[ جمعه 30 دی1390 ] [ 22:14 ] [ سیدفائزه ] [ ]
      رازایوب عشق شهلا

 

 

پریروز خانم شهلاغیاثوند همسرایوب بلندی اومدن سخنرانی کردن .

هنوزمغزم داره ارور میده.مگه میشه انقدصبر،استواری،ایمان به عشق وزندگیت ،ناامید نشدن،خم به

 ابرونیاوردن،صبر صبر صبر .........................................

 

قسمتی ازیک خاطره تلخ امالبریز ازشیرینی

حالا وقتی حمله ی عصبی سراغش می آمد ، تمام قکر و ذکرش آرام کردن دردهایش بود. می دانستم دیر یا زود ایوب کار دست خودش می دهد. آن روز که دیدم نیم ساعت است صدایم نمی زند، هول برم داشت. ایوب کسی بود که شهلا شهلا از زبانش نمی افتاد.
کنار دیوار، بی حال نشسته بود. خون تازه روی فرش آمده بود. نوک چاقو را فرو کرده بود توی پوست سینه اش و فشار می داد. فوراً آقای نصیری، همسایه ی پایینمیان را صدا کردم. بچه ها دویدند توی پذیرایی و خیره شدند به ایوب. می دانستم زورم نمی رسد چاقو را بگیرم. می ترسیدم چاقو را آن قدر فرو کند تا به قلبش برسد.
چانه ام لرزید : ایوب جان چاقو را بده به من. آخر چرا این کار را می کنی؟
آقای نصیری رسید بالا. مچ ایوب را گرفت و فشار داد. ایوب داد زد  : -ولم کن بذار این ترکش لعنتی را دربیاورم. تو را به خدا شهلا.
-بغضم ترکید : بگذار برویم دکتر
آقای نصیری دست ایوب را از سینه اش دور کرد ایوب بیشتر تقلا کرد: -دارم می سوزم به خدا خودم می توانم. می توانم درش بیاورم. شهلا خسته م کرده تو را خسته کرده.
بچه ها کنار هم ایستاده بودند و مثل من آرام اشک می ریختند. چاقو از دست ایوب افتاد. تنش می لرزید و قطره های اشک از گوشه ی چشمش می چکید.
به هوش آمد و زخم تازه اش را دید.و پرسید این دیگر چیست؟ اشکم را پاک کردم و چیزی نگفتم. یادش نمی آمد و اگر برایش تعریف می کردم خیلی از من و بچه ها خجالت می کشید

[ پنجشنبه 24 آذر1390 ] [ 23:22 ] [ سیدفائزه ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

این وبلاگ توسط بنده حقیر(سیدفائزه) نوشته شده.امیدوارم مطلبی غیرازحق ودین مبین اسلام توی وبلاگم نباشه.برای سلامتی و تعجیل در فرج مولی الموحدین گل سرسبد رسالت و منتقم کرار خون علی واهل بیتش صوات .
اینم عکس استاد طیبه استادبزرگواری که کتابهاوسخنرانیهای زیادی دررابطه باعرفان وسلوک طرح کردند.که کلی مدیونشونم.خدانگهدارشون باشه.
ازسر علاقه به استاد دوست داشتم عکسشون توی وبلاگم باشه.
امکانات وب